حكيم ابوالقاسم فردوسى
1139
شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)
اگر باز گيريم ز ارزانيان * همه سود فرجام گردد زيان دگر گفت كاى شهريار بلند * كه هرگز مبادا بجانت گزند جهودان و ترسا ترا دشمنند * دو رويند و با كيش آهرمنند چنين داد پاسخ كه شاه سترگ * ابى زينهارى نباشد بزرگ دگر گفت كاى نامور شهريار * ز گنج تو افزون ز سيصد هزار درم دادهاى مرد درويش را * بسى پروريده تن خويش را چنين گفت كاين هم بفرمان ماست * بارزانيان چيز بخشى رواست دگر گفت كاى شاه ناديده رنج * ز بخشش فراوان تهى ماند گنج چنين داد پاسخ كه دست فراخ * همى مرد را نو كند يال و شاخ جهاندار چون گشت يزدان پرست * نيازد ببد در جهان نيز دست جهان تنگ ديديم بر تنگ خوى * مرا آز و زفتى نبد آرزوى چنين گفت موبد كه اى شهريار * فراخان سالار سيصد هزار درم بستد از بلخ بامى برنج * سپرده نهادند يك سر بگنج چنين داد پاسخ كه ما را درم * نبايد كه باشد كسى زو دژم [ كه رنج آيد از بيشى گنج ما * نه چونين بود داد از پادشا ] از آن كس كه بستد به دو هم دهيد * ز گنج آنچ خواهد بران سر نهيد كه درد دل مردم زير دست * نخواهد جهاندار يزدان پرست پى كاخ آباد را بر كنيد * به گل بام او را توانگر كنيد شود كاخ ويران تر از هرچ بود * بماند پس از مرگ نفرين و دود ز ديوان ما نام او بستريد * بدربر چنو را بكس مشمريد دگر گفت كاى شاه فرخ نژاد * بسى گيرى از جم ّ و كاؤس ياد بدان گفت تا از پس مرگ من * نگردد نهان افسر و ترگ من دگر گفت كز بهمن سر فراز * چرا شاه ايران بپوشيد راز چنين داد پاسخ كه او را خرد * بپيچد همى و ز هوا بر خورد يكى گفت كاى شاه كهتر نواز * چرا گشتى اكنون چنين ديرياز چنين داد پاسخ كه با بخردان * همانم همان نيز با موبدان چو آواز اهرمن آيد به گوش * نماند بدل راى و با مغز هوش بپرسيد موبد ز شاه زمين * سخن راند از پادشاهى و دين كه بىدين جهان به كه بىپادشا * خردمند باشد برين بر گوا چنين داد پاسخ كه گفتم همين * شنيد اين سخن مردم پاك دين جهاندار بىدين جهان را نديد * مگر هر كسى دين ديگر گزيد يكى بتپرست و يكى پاك دين * يكى گفت نفرين به از آفرين ز گفتار ويران نگردد جهان * بگو آنچ رايت بود در نهان هر آنگه كه شد تخت بىپادشا * خردمندى و دين نيارد بها يكى گفت كاى شاه خرم نهان * سخن راندى چند پيش مهان يكى آنكه گفتى زمانه منم * به دو نيك او را بهانه منم كسى كو كند آفرين بر جهان * بما باز گردد درودش نهان